من به عنوان یک روان شناس تازه کار، دغدغه های فراوانی در طی مسیر شغلی خودم تجربه کرده ام. در این مقاله کوتاه می خواهم به برخی از آنها اشاره کنم.

شادی دائمی

اولین و مهم ترین دغدغه ای که شاید اکثر روان شناسان با ا« درگیر می باشند، همین مسئله است. اینکه باید دائما لبخند بزنی و نه تنها  شاد باشی بلکه شادی را به دیگران هم تزریق کنی. این در حالی است که یک روان شناس خود در طی روز با آدم هایی روبرو است که با غم های فراوانی درگیر هستند. چالش های زندگی دست و پای آن ها را بسته است. آن قدر مستأصل و درمانده اند که به یک مشاور یا روان شناس مراجعه می کنند.( بعدها فرق مراجعین روانشناس و مشاور را توضیح خواهم داد.). حال یک روان شناس علاوه بر اینکه هم زمان باید هنر این را داشته باشد تا بتواند روشن گر مسیر مراجعین باشد، در زندگی شخصی خود نیز هیچ وقت نباید کم بیاورد. همیشه باید شاد باشد. شادی را منتشر کند و بازخورد بگیرد. به نظرم کمی بی انصافی است.

نتیجه نگرفتن افراد و نیامدن به جلسه بعدی

گاهی پیش می آید که مراجعین به روان شناس به اصطلاح ( Drop) )  می کند یا دیگر جلسه بعد مراجعه نمی کند. گاهی روان شناس دچار این دغدغه و فکر می شود که چه اشکالی در روند مشاوره اتفاق افتاده که این گونه شده است. شاید مشاوره و روند درمان مناسب و تاثیر گذار نبوده و بی فایده بوده. شاید اخلاق من مناسب نبوده است و … . فارغ از اینکه ما باید همیشه حرفه ای و طبق اخلاق حرفه ای رفتار کنیم، همیشه علت مراجعه نکردن بیمار یا مراجع، ما نیستیم. خیلی از اوقات فرد سفر کاری و ضروری برایش پیش آمده. و یا حتی جلسات به مرحله ای رسیده که حال باید فرد اقدام به تغییر کند. مسلم است که تغییر گاهی برای فرد دردناک است. حتی انرژی زیادی از فرد می گیرد. ترجیح می دهد مدام جلسه را عقب بیندازد یا کنسل کند. انقدر نباید به خودمان بگیریم که حتما ما مقصریم.

اصرار اطرافیان به دانایی مطلق

مسئله بعدی این است که اطرافیان از یک روانشناس که در هر شاخه ای از روان شناسی تحصیل نموده و وارد بازار کاری این حوزه شده است، انتظارات ویژه ای دارند. مثلا اینکه همیشه فکر می کنند روان شناس جادوگری است  که چوب جادویش را از جیب مبارک خارج کرده و با خواندن یک ورد جادویی حجت را بر همگان تمام کنند. واقعا این گونه نیست.نخست اینکه یک روان شناس دانای کل نیست که نسبت به همه ی دغدغه ها و مشکلات روانی افراد اشراف کافی داشته باشد. درست این است که اگر در ان زمینه خاص علم و اطلاعات و تجربه کافی ندارد، حتما فرد را ارجاع دهد. دوما کار روانشناسی فارغ از زمان و مکانی که در آن خدمات ارائه میگردد کار زمان بر و گاهی به مراتب طاقت فرسایی است که جز با صبر و حوصله، ممارست و پیگیری تغییری در روند زندگی فرد مراجعه کننده حاصل نمی شود. فرد مراجعه کننده مادامی که در خود ویژگی های بالا را سراغ نداشته باشد، مراجعه به روان شناس برایش بی حاصل است. بنابراین روان شناس تا حدودی می تواند به تغییر سبک زندگی فرد کمک کند و مسیر تغییر را هموار کند. اما باقی مسیر با مراجعه کننده است.

چالش با خانواده

یکی از اصلی ترین دغدغه های یک روان شناس چالش با خانواده است. اینکه خانواده شغلش را به رسمیت نشناسند. دائم اظهار کنند که ” تو برای مراجعینت بیشتر و دلسوزانه تر از ما رفتار می کنی.” علمت را برای خودت نگه دار. چرا همه چیز را با خط کش روانشناسی می سنجی؟ چرا و چرا و چرا و …؟”. یک روان شناس باید سعی کند در مورد رفتار اطرافیان نزدیک، خویشتن داری پیشه کند و تا حد امکان از توصیه، نصیحت و تذکر بپرهیزد.

پدیده انتقال متقابل

این موضوع در اتاق درمان اتفاق می افتد. اینکه فرد مراجعه کننده گاهی شبیه یک فرد یا یک تجربه مشابه بین هزاران تجربه در زندگی شخصی روان شناس است که این پدیده اگر مکررا اتفاق بیفتد باید بی اعتنایی پیشه کرد. اما اگر هرزگاهی اتفاق بیفتد باید به همکاری که حیطه کاری مرتبط دارد ارجاع داده شود تا از آسیب های بعدی جلوگیری شود.( در مورد پدیده انتقال متقابل در روان شناسی در آینده توضیح مفصل تری ارائه خواهم داد).

نامقبول دانستن مراجعه به روانشناس

هنوز که هنوز است دربسیاری از جوامع مراجعه به روان شناس امری نامطلوب و ناپذیرفتنی محسوب می شود. موضوعی که تا چندین سال گذشته تعداد مراجعه کنندگان به یک روان شناس در طول یک ماه به تعداد انگشتان دست نمی رسید. هر چند تابو بودن این موضوع کم کم از بین جوامع رخت بر می بندد. اما هنوز جای کار دارد. هنوز گاهی اتفاق می افتد که از میان مراجعین اگر بین زوجین دعوایی رخ دهد، آقا می گوید:” مشکل از رفتار و کردار توست. من مشکلی ندارم .تو باید به روان شناس مراجعه کنی. تو دیوانه ای . تو نیاز به درمان داری و…”

در رابطه با مسائلی از این دست باید این گونه توضیح داد: نخست اینکه در هر رابطه دو نفره ای که مشکلی وجود دارد،  به طور حتم دو طرف هستند که مشکل دارند. حال یکی کمتر و یکی بیشتر. دوم این تصور اشتباه که حتما باید فرد مشکل روحی _ روانی شدید داشته باشد تا به روان شناس مراجعه نماید تصوری غلط است. گاهی آدم ها مراجعه می کنند تا صرفا از بروز مشکلات عمیق تر پیشگیری کنند. سوم این تصور آقایان که فکر می کنند خودشان استاد روانشناسی هستند و همه را درس می دهند و هیچ وقت نیاز به روان شناس پیدا نمی کنند، تصور غلطی است. همه آدم ها گاهی اشتباه می کنیم، روح مان آسیب هایی می خورد، نیاز به مشورت پیدا می کنیم، بین دوراهی می مانیم و یا حتی زخم های عمیق روحی داریم که تنها یک روان شناس حاذق می تواند به ما کمک کند. پس خود را به عنوان یک انسان از این وادی جدا ندانیم. همه در یک کشتی نشسته ایم!

 از اینکه با من همراه بودید متشکرم